محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
250
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « من چيزى نديدهام . » و او را در چاه آويختند و چون به نيمه رسيد بينداختند مگر بميرد و چاه آب داشت و در آب افتاده و به سنگى پناه برد و بر آن ايستاد و چون به چاه افتاد گريستن آغاز كرد و او را ندا دادند و يوسف پنداشت رأفت آوردهاند و پاسخ داد ، اما خواستند سنگى بيندازند و او را بكشند و يهودا منعشان كرد و گفت : « مگر با من پيمان نكرديد كه او را نكشيد . » و يهودا غذا براى وى آورد و خدا عز و جل حكايت برادران يوسف را ياد كرد كه شبانگاه گريان پيش پدر آمدند و گفتند كه گرگ يوسف را بخورد و پدر گفت : « * ( بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ 12 : 18 ) * [ 1 ] يعنى : [ چنين نيست ] بلكه ضميرهايتان كارى [ بزرگ ] را به شما نيكو وانمود و صبرى نكو بايد . و كاروان بيامد و يوسف را از چاه بر آورد و آنكه وى را از چاه بر آورده بود گفت : * ( يا بُشْرى هذا غُلامٌ 12 : 19 ) * [ 2 ] يعنى اى مژدگانى . اين غلامى است . از قتاده روايت كردهاند كه چاه در زمين بيت المقدس بود و مكان آن معلوم است و در روايت سدى هست كه آنكه يوسف را از چاه بر آورد همراه خود را ندا داد كه نام وى بشرى بود و گفت : « اى بشرى » . و هم خداى عز و جل حكايت فرمود كه كاروان و آن كس كه يوسف را از چاه در آورده بود وى را به بهايى نا چيز ، درهمهاى معدود ، خريدند و او را در ميان كالا نهان كردند مبادا بازرگانان ديگر چون از قيمت آگاه شوند طالب شركت در معامله باشند و برادران به خريداران گفتند او را ببنديد كه فرار نكند و در مصر او را به معرض فروش نهادند و او مىگفت : « كى مرا مىخرد » و شاه او را خريد و شاه مسلمان بود .
--> [ 1 ، 2 ] يوسف 18 و 19